#معرفی_کتاب_1
#کتاب_سلام_بر_ابراهیم
#شهید_ایراهیم_هادی
#قسمت_سوم_ابراهیم_هادی
✅ستادهای امر به معروف و نهی از منکر، و جوانهایی که دوست دارند در محلۀشان کار فرهنگی کنند، یکی از الگوهای بینظیرشان شهید ابراهیم هادی است؛ روش این شهید را مطالعه کنند. گویا او از تئوریسینهای روشهای تعلیم و تربیت، به این روش آگاهتر بوده است، او ارتکازاً بر اساس غریزۀ مؤمن که امیرالمؤمنین(ع) فرمود: «الْمُؤْمِنُ غَرِیزَتُهُ النُّصْحُ» (غررالحکم/1305) میدانسته که هر کسی را چگونه باید جذب کند؟ داستانهای زیادی از او نقل شده که چه جوانهایی را تغییر داده و از کدام نقطه به کدام نقطه رسانده است؛ از هرزگی به حضور در جبهههای جنگ رسانده است.
✅او یک ورزشکار جوانمرد بود. و کسی که آن هیکل ورزشکاری و آن منش جوانمردی را داشته باشد، طبیعتاً مورد توجه جوانان دیگر قرار میگیرد. یکبار که با آن هیکل ورزشکاری و ساک دستی به سمت زورخانه میرفت، رفقایش به او میگویند: «دو تا دختر محل، دنبال تو افتاده بودند و دربارۀ تو حرف میزدند. ماشاء الله خوب دلبری میکنی!» میگویند از فردا دیگر ساک ورزشی بر نمیدارد، و لباسهای ورزش خودش را داخل یک مشما(کیسه) میگذارد، و یک پیراهن گشاد میپوشد و روی شلوارش میاندازد و یک شلوار گشاد و کهنه میپوشد. به حدی که جوانهای محل حیفشان میآمده و به او میگفتند: همه آرزو دارند هیکلی مثل تو داشته باشند و یک لباسی بپوشند که این هیکل را نشان بدهد! او گفت: من نمیخواهم عامل انحراف ذهن جوانهای دیگر بشوم.
✅او حتی توانسته بود عراقیهایی را که در جبهۀ مقابل او بودند و در سنگر خودشان در حال تیراندازی بودند، جذب کند و تسلیم کند و اینطرف بیاورد. در یک سحرگاهی در یک جای بحرانی از جنگ، تصمیم میگیرد اذان بگوید. همه به او میگفتند: «چه شده که الان میخواهی اذان بگویی؟» ولی او دلیلش را برای هیچ کسی توضیح نمیدهد و با صدای بلند مشغول اذان گفتن میشود. وقتی که اذان میگوید: به سمت او تیراندازی میکنند و یکی از تیرها به گلوی او میخورَد. همه میگویند: «چرا این کار را انجام دادی؟!» بعد او را داخل سنگر میبرند و در حالی که خون از بدنش جاری بود، کمکهای اولیه امدادی را برایش انجام میدهند.
✅بعد از مدتی یکدفعهای میبینند که عراقیها با دستمال سفید دارند میآیند اینطرف. اول فکر میکنند شاید این فریب دشمن است. لذا اسلحهها را آماده میکنند، اما بعد میبینند که این عراقیها با فرماندۀ خودشان تسلیم شدهاند. میگویند: چرا تسلیم شدید؟ میگویند: آن کسی که اذان میگفت کجاست؟ گفتند: او یکی از بچههای ما بود که شما به او تیر زدید. گفتند: ما به خاطر اذان او تسلیم شدیم و ماجرای خودشان را توضیح میدهند... این اثر نَفَس یک جوان ورزشکار است که اهل گود زورخانه بود.
**************************************
--------->معرفی کتاب ((سلام برابراهیم))
--------->((سلام برابراهیم1))
--------->((سلام برابراهیم2))
*********************************
مبلغ کانال باشید
گردان سایبری "حسنیه"